6,500 تومان

مجموعه داستانکی با 29 داستان ارزنده و عالی و نوستالژیک و... هر یک از داستانکها به یکی از مسایل روز، یا نوستالژیها، یا مسایل قابل اندیشه پرداخته است. نمونهای از داستانهای کتاب سه نفر جلوتر از او بودند؛ او نفر چهارم بود. به تعداد نفرات توجهی نداشت؛ فقط محو تماشای پشتِ گردنِ نفر جلویی شده بود. چقدر شباهت! چند وقت میشد او را ندیده بود؟ درست هفت ماه و چهار روز! همان موقع که به آن سفر رفت، با یک بلیط یکسره. این عادتش بود که همیشه، برای هر سفری، بلیط رفت و برگشت تهیه میکرد؛ اما بار آخر فقط بلیط رفت گرفت! نفر اول صف کارش را انجام داد و رفت. بعدی جوانکی بیست و چند ساله بود. بعد آن مرد مشابه! و بعد رؤیا... کنار عابربانکِ کذایی سکو زده بودند. نفر جلویی رؤیا انگار خسته شده باشد نشست. رؤیا نگاهش کرد و چشمانش پُر اشک شد. چه شباهتی! چقدر این پیرمرد شبیه پدرش بود و چقدر رؤیا دلش برای پدر تنگ شده بود. هر جمعه، اول به دیدن پدر میرفت و دقایقی با سنگ سرد قبرش درد و دل میکرد. پیرمرد به رؤیا نگاه کرد و لبخندی زد. رؤیا اندیشید لبخندش هم مثل پدر است و او هم به روی پیرمرد خندید. نفر دوم هم کارش تمام شد پیرمرد با دستهای لرزان کارت عابرش را به سمت جوانک گرفت و گفت: _جوون ۲۰۰تومن برا من بگیر من بلد نیستم! _بده خانم پشت سری حاجی جون... من عجله دارم! و رؤیا کارت را گرفت و لبخند مهربانانهای به پیرمرد زد. بعد از ده دقیقه پشت سر پیرمرد ایستادن و مقایسه شباهتهای او و پدرش، پیرمرد برایش بیگانه نبود خیال میکرد او را میشناسد. پیرمرد با دستهای لرزان کیف کارت را توی جیبش گذاشت. رؤیا پشت دستگاه رفت _رمزتونو بگین حاجآقا. _رمزم ۱۳۰۳ تاریخ تولدش هم مثل پدر رؤیا بود و رؤیا دوباره بغض کرد. پیرمرد صدایش کرد: _خانم! _جانم! _بیشتر از دویست تومن نمیده؟ _نه حاج آقا. جانم توی گوش پیرمرد اکو شد. اندیشید: «گفت جان! چقدر هم شیک و پیک است! به گمانم، کدام رفیقم زنی جوان مثل این صیغه کرد! یادم نمیآید! گمان کنم این هم... » رؤیا اندیشید: «خوش به حال بچههایش! هنوز پدر دارند. کاش بابا هم زنده بود. چقدر دلم برایش تنگ شده! پیرمرد اندیشید: «شمارهاش را میگیرم؛ اما اگر اهلش نباشد چه؟» رؤیا پول را از دستگاه میگیرد و بامهربانی، دودستی به پیرمرد تقدیم میکند و کارت خودش را توی دستگاه میگذارد.
شهلا ظهوریان